تبليغاتX
سکوت

سکوت

هرچه می خواهد دل تنگم...

روی گونه هایم سد می سازم !

هر قطره از این اشک ها

شهری را شاعر خواهد کرد !!!



پ.ن1:اینجور که معلومه از وقایع قبل عروسی خیلی بیشتر از وقایع بعدش می ترسی!!!

پ.ن2:مطمئن باش اعصابتو خورد نمی کنم ، زندگی اصلا ارزش این چیزها را ندارد!!!

پ.ن3:همیشه همینطور می ماند!!!

پ.ن4:چقدر دلم می خواهد گریه کنم!!!!!

نوشته شده در 89/12/08ساعت 21:18 توسط عشق| |

امشب دلم خیلی گرفته ...!!!

                             منطقی شدم ...!!!

                                             منطقی!!!

پ.ن: ندارد...!!!

نوشته شده در 89/07/14ساعت 22:10 توسط عشق| |

سلام خانومم

دیگه نمیای تو وبلاگت بنویسی دلم تنگ شده برا حرفای قشنگت ، اینم از مشترک مورد نظر دیگه برا همیشه

روشنه .........................! دوسسسسسسسسسست دارررررررررررررررررررررررررررم عشق من

نوشته شده در 89/05/31ساعت 19:9 توسط عشق| |

زندگی ...

شیرینی لحظه های مان را خورد!!!

و ما همچنان بحث می کردیم

که نیمه ی خالی لیوان چای را ببینیم ...

یا نیمه ی پر ان را ؟!!!!

 

پ.ن : وقتی دل ادم می شکند دیگر نمی تواند گذشت کند ... نه به خاطر خودش و نه به خاطر زندگیش!!!

پ.ن۲ :این حرفت را با تمام وجود قبول دارم که دیگران در مواقع ناراحتی ما حتی ککشان هم نمی گزد!!!

پ.ن۳ :ببخش به خاطر تمام حرفهای دیشبم ...!!!!

نوشته شده در 89/04/19ساعت 19:20 توسط عشق| |

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست


...به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم...


مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟


مگر می شود هوا را از زندگیم برداری

و من...

زنده بمانم؟؟؟

پ.ن :هرچقدر هم که بخواهی دلداریم بدهی باز اشک هایم از تو زرنگ ترند...!!!

پ.ن2 : این که می گویم کفر نیست ... خدا خودش می داند!!!

پ.ن3 :تنها دلخوشیم شنیدن صدایت بود...72 ساعت یک قرن است!!!

پ.ن 4:استانه ی صبر من حرف ادم به گوشش نمی رود...کاش تو بودی حالیش می کردی!!!

نوشته شده در 89/03/18ساعت 22:49 توسط عشق| |

گل های افتاب گردون تو روزای ابری بلاتکلیفند...

                                                          مثل من تو روزای بی تو .....!!!

پ.ن : این پست مخاطب های زیادی دارد...!

پ.ن2:اس ام اسی که تو برایم فرستادی شد پست این دفعه من...!

پ.ن3:اشک هایی که دیشب ریخته شد و غمی که برای امروز ماند....!

پ.ن4:دلتنگم ...!

نوشته شده در 89/03/08ساعت 10:4 توسط عشق| |

اصلا به من چه مربوط که عقربه های تنبل این ساعت

گویا بار سنگینی بر دوش دارند؟؟

نمی گذرند تا شاید دلم آرام گیرد

به من چه که چشمانم دیگر برای تر شدن منتظر بهانه هم

نمی مانند؟ !

آری...به گمانم حالم خوب باشد

اما نمی دانم چرا تا این را می گویم

چشمانم تر می شوند !!!
 
نوشته شده در 89/03/02ساعت 12:38 توسط عشق| |

همانند سربازی که از جنگ بازگشته ....

محتاج نوازش دست هایت هستم !!!

باور کن که دلتنگی ... دلتنگی ...

دلتنگی مرگ تدریجی است...!!!


پ.ن 1: لحظات جدا شدن از تو از مردن هم سخت تر است ...!


نوشته شده در 89/02/18ساعت 18:17 توسط عشق| |

چشمانم از فرط خماري ناي شناختن ندارند...

                         خمارِ خمارند...

                                   تو نيز برايم غريبه شده اي...


                             نميدانم اين غريبگي از خماري چشمانم مي باشد


                                                      يا از دور شدنهاي مكررت در اين روزها...


پ.ن1:نبودنت درد بزرگی است ... برای من !!

پ.ن2:خسته ام ...خیلی خسته !!!



نوشته شده در 89/02/14ساعت 19:38 توسط عشق| |

سلام ....

امروز از خواب که بیدار شدم انگار یه چیزیو گم کرده بودم ...دیشب تا صبح توی خواب کنارم بودی و صبح وقتی چشمامو باز کردم جای خالیت بدجور دلم رو سوزوند !!!هرجور خواستم دوباره بخوابم تا شاید تو خواب پیشت باشم نتونستم...!!!

از دیروز که اومدم تو این خراب شده تا امروز فقط دارم انواع فحش ها رو به خودم نثار میکنم که چرا وقتی که پیشتم قدرتو نمی دونم و باهات بداخلاقی می کنم !

پ.ن 1:دلم خیلی گرفته ...!

پ.ن 2:دلم بدجور تو رو میخواد...!

پ.ن 3:چرا اینقدر روزها دیر می گذرد ؟؟؟

نوشته شده در 89/02/11ساعت 10:3 توسط عشق| |

Design By : Night Melody