سکوت
هرچه می خواهد دل تنگم...
پ.ن1:اینجور که معلومه از وقایع قبل عروسی خیلی بیشتر از وقایع بعدش می ترسی!!! پ.ن2:مطمئن باش اعصابتو خورد نمی کنم ، زندگی اصلا ارزش این چیزها را ندارد!!! پ.ن3:همیشه همینطور می ماند!!! پ.ن4:چقدر دلم می خواهد گریه کنم!!!!! امشب دلم خیلی گرفته ...!!! منطقی شدم ...!!! منطقی!!! پ.ن: ندارد...!!! دیگه نمیای تو وبلاگت بنویسی دلم تنگ شده برا حرفای قشنگت ، اینم از مشترک مورد نظر دیگه برا همیشه روشنه .........................! دوسسسسسسسسسست دارررررررررررررررررررررررررررم عشق من شیرینی لحظه های مان را خورد!!! و ما همچنان بحث می کردیم که نیمه ی خالی لیوان چای را ببینیم ... یا نیمه ی پر ان را ؟!!!! پ.ن : وقتی دل ادم می شکند دیگر نمی تواند گذشت کند ... نه به خاطر خودش و نه به خاطر زندگیش!!! پ.ن۲ :این حرفت را با تمام وجود قبول دارم که دیگران در مواقع ناراحتی ما حتی ککشان هم نمی گزد!!! پ.ن۳ :ببخش به خاطر تمام حرفهای دیشبم ...!!!! اینجا
در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست ...به
من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین
کنم... مگر
ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر
می شود هوا را از زندگیم برداری و من... زنده بمانم؟؟؟ پ.ن :هرچقدر هم که بخواهی دلداریم بدهی باز اشک هایم از تو زرنگ ترند...!!! پ.ن2 : این که می گویم کفر نیست ... خدا خودش می داند!!! پ.ن3 :تنها دلخوشیم شنیدن صدایت بود...72 ساعت یک قرن است!!! پ.ن 4:استانه ی صبر من حرف ادم به گوشش نمی رود...کاش تو بودی حالیش می کردی!!! گل های افتاب گردون تو روزای ابری بلاتکلیفند... مثل من تو روزای بی تو .....!!! پ.ن : این پست مخاطب های زیادی دارد...!
پ.ن2:اس ام اسی که تو برایم فرستادی شد پست این دفعه من...! پ.ن3:اشک هایی که دیشب ریخته شد و غمی که برای امروز ماند....! پ.ن4:دلتنگم ...! همانند سربازی که از جنگ بازگشته .... محتاج نوازش دست هایت هستم !!! باور کن که دلتنگی ... دلتنگی ... دلتنگی مرگ تدریجی است...!!! پ.ن 1: لحظات جدا شدن از تو از مردن هم سخت تر است ...! چشمانم از فرط خماري
ناي شناختن ندارند...
خمارِ خمارند...
تو نيز برايم غريبه شده اي...
نميدانم اين غريبگي از خماري چشمانم مي باشد
يا از دور شدنهاي مكررت در اين
روزها... پ.ن1:نبودنت درد بزرگی است ... برای من !! پ.ن2:خسته ام ...خیلی خسته !!! سلام .... امروز از خواب که بیدار شدم انگار یه چیزیو گم کرده بودم ...دیشب تا صبح توی خواب کنارم بودی و صبح وقتی چشمامو باز کردم جای خالیت بدجور دلم رو سوزوند !!!هرجور خواستم دوباره بخوابم تا شاید تو خواب پیشت باشم نتونستم...!!! از دیروز که اومدم تو این خراب شده تا امروز فقط دارم انواع فحش ها رو به خودم نثار میکنم که چرا وقتی که پیشتم قدرتو نمی دونم و باهات بداخلاقی می کنم ! پ.ن 1:دلم خیلی گرفته ...! پ.ن 2:دلم بدجور تو رو میخواد...! پ.ن 3:چرا اینقدر روزها دیر می گذرد ؟؟؟ روی گونه هایم سد می سازم !
هر قطره از این اشک ها
شهری را شاعر خواهد کرد !!!
گویا بار سنگینی بر دوش دارند؟؟
نمی گذرند تا شاید دلم آرام گیرد
به من چه که چشمانم دیگر برای تر شدن منتظر بهانه هم
نمی مانند؟ !
آری...به گمانم حالم خوب باشد
اما نمی دانم چرا تا این را می گویم
چشمانم تر می شوند !!!

| Design By : Night Melody |


